تبليغاتX
يك دردِ ساده

**

از صبح تا الان راه افتادم تو خيابانها و مي خوام برات يه كادو بخرم .كادوي روز تولدت .
چيه؟ چرا بهم مي خندي؟ هميشه به من مي خندي و رو پيشونيت دو تا چين بلند مي افته .منم كه نيستم برات صاف كنم و غر بزنم كه همين روزاست پيشونيت مثل پيرها چين بيفته...
واي اتوبوس را افتاده ، الان بايد مثل ديووونه ها بدوم وبرسم به دستگيره هاي فلزيش وبين اين همه زن ودختر وكوچيك و بزرگ گم بشم.
لابد اگه تو بودي ، بهم مي خنديدي و مي گفتي :چرا با تاكسي نمي ري؟...
با يه عالمه زحمت دستم رو مي رسونم به ميله ها و بالا مي رم. تو صورت يه خانم پير لبخند مي زنم .پام رو از روي پاي يه خانم ديگه بر مي دارم وكيفم رو محكم مي گيرم.
خنده ام ميگيره آخه مگه چقدر پول دارم ؟ براي هديه گرفتن براي تو هيچي نيست .
زن بغل دستيم با لبخند بهم نگاه ميكنه واينقدر بهم نزديك ميشه كه نزديكه صداي قار قور شكمش رو بشنوم .
خنده ام ميگيره...
به تو فكر ميكنم ..الان حتماً رسيده اي خونه وخسته اي و من نيستم. خدا كنه زود برسم خونه... برات رو شوفاژ غذا گذاشته ام .سالاد هم هست ، ولي با گوجه مونده درست كردم..
پول هام رو لازم داشتم ، تو ببخش...تو ببخش ...
خب....
حالا آقاي راننده زده رو ترمز و همه روي زمين دراز كشيدن كنسرو آدميزاد...شايد اگه تو بودي .....!!!!
چقدر به تو فكر مي كنم!!!!
به اينكه با چه كادويي مي تونم خوشحالت كنم ؟ واست چي بخرم؟ كه لازم داشته باشي، راستي ببخش كه ، يكي ، دو هفته از تولدت گذشته .البته چيزي هم در بساط نداشتيم .اين يه ذره هم از تك تك لقمه هاي هر روزمون زدم. اول زندگي هميشه سخته ديگه...ولي اگه كادوم رو ببيني حتماً تعجب مي كني .اولش مثل هميشه مي خندي. بعد هم كاغذش رو پاره مي كني .
يه چيزي واست مي خرم كه هم قشنگ باشه هم خوشحالت كنه....
پيراهن ...آره اين خوبه ...پيراهن نداري .ديروز واسه پيدا كردن دكمه اي كه به درد پيراهن آبيت بخوره ، دو ساعت مغازه خرازي سر كوچه رو زيرورو كردم. پيرمرد بيچاره فقط لبخند مي زد.لابد فكر  كرده من ديووونه ام؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راننده دوباره ترمز ميكنه وسرم مي خوره به يه ميله، يه آقاهه از قسمت مردانه بلند صلوات مي فرسته .شايد كسي حالش بد شده؟
اينجا همه به هم وصل شدن تا يه وقت باد نبردشون ...راننده حالا ديگه پاشو از رو گاز بر نمي داره تا اين سري دل وروده مون رو بهم بريزه ...واقعاً كه به فكرمونه.
برات يه پيراهن مي خرم به رنگ آبي آسماني يا سورمه اي....خيلي وقته دلت مي خواد نه؟شايد هم واست كمربند بخرم.كمربند قبليت اينقدر پاره پوره شده بود كه دلم نيومد نگهش دارم. صاف انداختمش تو سطل آشغال. البته تو به روي خودت نياوردي اما مي دونم دوست نداري كمربند قهوه اي رو با پيراهن آبي وشلوار خاكستري بپوشي؟!
خيلي مسخره است ..با صداي بلند مي خندم. واز نگاه ديگران به خودم ميام. حالا راننده جيغ مي زنه كه ايستگاه آخره و من همين جوري مثل خلها با خودم حرف مي زنم و از اتوبوس پياده مي شم . اين خانمه هم از تو صورتم كنار نمي ره. از پله هاي اتوبوس پايين مي پرم وروسري پشميم رو محكم ميكنم . دست ميكشم روي مانتوم وراه مي افتم. پاهام انگار سبك شده. حال خوبيه. انگار كيفم هم سبك شده .دست ميكنم توي كيفم وماتم مي بره!
سر جام خشك مي شم .به دور وبرم نگاه ميكنم ، بعد بر مي گردم واتوبوس صورتي رو مي بينم كه ميره وبين اون همه ماشين گم ميشه.آب دهنم رو قورت ميدم...گلوم ميسوزه...
دست ميكنم توي جيب مانتو...چند صد توماني دارم...كادو رو چه كنم؟پيراهن آبي....كمربند...گوجه فرنگي....
خب برات گوجه فرنگي ميخرم ويه كيك كشمشي كوچيك براي عصر...دوتايي با هم شمع فوت ميكنيم ويه چايي مي خوريم و مي خنديم..
راه مي افتم تا با اتوبوس بعدي برگردم خونه..
روي گونه  هام يه تيكه خيس مي لغزه....شايد " گريه " مي كنم ...شايد هم " نه "....

+ حروفي مچاله شده در یکشنبه 1387/02/01ساعت 0 توسط سيمين |